خرید بک لینک

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست

با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست

کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر

این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست

ماه من نیست در این قافله راهش ندهید

کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست

ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است

مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست

تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است

خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست

خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز

باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست

1ا عقب قافله کوی امید

گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 15:26 توسط سحر گلکاری حق  | 

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 بهمن 1402 ساعت: 22:52

صفحه بندی