
حالا دیگر دیر استمن نام کوچههای بسیاری را از یاد بردهامنشانی خانههای بسیاری را از یاد بردهامو اسامی آسان نزدیکترین کسان دریا راراستی آیا به همین دلیل ساده نیستکه دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد؟نه ریراسالها و سالها بودکه در ایستگاه راهآهندر خواب و خلوت ورودی همهی شهرهاکوچهها، جادهها، میدانهاچشم به راه تو از هر مسافری که میآمدسراغ کسی را میگرفتم که بوی لیموی شمال وشب حلال دریا میداد.چقدر کوچههای خلوت بامدادی راخیس گریه رفتم و در غم غروب باز آمدم.من میدانستم تو از میان روشنترین رویاهای روزگارتنها ترانههای سادهی مرا برگزیدهایچرا که من هنوز هم خستهترین برادر همین سادگان زمینم، ریراهر بار که نام تو بر دفتر گریههای من جاری شدمردمانی را دیدم که آهسته میآمدندهمانجا در سایهسار گریه و بابونهعطر ترا ا...
ادامه مطلب
اول ... یک جمله بگویم! راستش گاهی از شدت علاقه به زندگی حتی سنگ ها را هم می بوسم، کلمه ها را کتاب ها را آدم ها را ...! دارم دیوانه می شوم از حلول، از میل حلول در هر چه هست در هر چه نیست در هر چه که هر چه چه ...! و هی فکر می کنم ، مخصوصا به تو فکر می کنم ، آنفدر فکر می کنم که یادم می رود به چه فکر می کنم. به تو فکر می کنم مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید ، به تو فکر می کنم مثل مسافر به ر...
ادامه مطلب