خرید بک لینک
سحر گلکاری حق دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری دوستت‌ می داشتم‌در عصری مهربان‌تر و شاعرانه‌ترعصری که‌ عطرِ کتاب‌ ،عطرِ یاس‌ و عطرِ آزادی را بیشتر حس‌ می کرددلم‌ می خواست‌ تو رادر عصر شمع‌ دوست‌ می داشتم‌در عصر هیزم‌ و بادبزن‌های اسپانیاییو نامه‌های نوشته‌ شده‌ با پـرو پیراهن‌های تافته‌ی رنگارنگ‌دلم‌ می خواست‌ تو را در عصرِ دیگری می دیدم‌عصری که‌ در آن‌گنجشکان‌ ، پلیکان‌ها و پریان‌ دریایی حاکم‌ بودندعصری که‌ از آن‌ِ نقاشان‌ بود ،از آن‌ِ موسیقی دان‌ها ،عاشقان‌ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 15:51

سحر گلکاری حق تو را تماشا می‌کنمخورشید بزرگ می‌شودو عنقریب روزمان را سرشار می‌سازدبیدار شوبا قلب و سری رنگینتا ادبار ِ شب زایل گردندتو را تماشا می‌کنمو همه چیز عریان می‌شودبیرون بَلَم‌ها در آب‌های کم عمق می‌رانندسخن کوتاه باید کرد:دریای ِ بدون ِ عشق سرد استجهان آغاز شده ستموج ها گهواره‌ی آسمان را تکان می‌دهندو تو در میان شمدهایت به خود تسلی می‌دهیو خواب را به خویش می‌خوانیبیدار شوتا در پی‌ات روان گردممن تنی دارم برای انتظار کشیدن‌ات،تنی برای دنبال کردن‌اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 15:51

من اساساً خوش بین هستم. نمیتوانم بگویم که در ذاتم بوده یا اینچنین پرورش پیدا کردهام.یکی از ویژگیهای خوش بین بودن این است که نگاهت به خورشید باشد و روی زمین، گام به گام به سمت آن حرکت کنی.لحظات تاریک زیادی بوده که ایمان من به انسان و انسانیت مورد آزمایش قرار گرفته است.اما نمیتوانستم ناامید شوم. از دست دادن امید، به معنای شکست و مرگ است.***اگر میخواهید در مورد یک ملت قضاوت کنید، ببینید آنها با پایینترین طبقهی افراد خود چگونه رفتار میکنند.***انسانها در هنگام تولد از هیچ چیز نفرت ندارند.ما نفرت داشتن و متنفر بودن از یکدیگر را یاد میگیریم.همانطور که میتوان نفرت داشتن را آموخت، میتوان دوست داشتن را هم آموخت.عشق در درون ماست.شاید روزگار کاری کند که شعلههایش پنهان شود، اما خاموش نخواهد شد.***در تلخ ترین لحظات زندان که به آخرین نقطهی تحمل رسیده بودیم، درخشش کوتاهی از حس انسانی را در نگاه یکی از زندانبانها مشاهده کردم. شاید در حد یک ثانیه. همان برای ادامه دادنم کافی بود.***میدانستم که همان اندازه که زندانی به آزاد شدن نیاز دارد، زندانبان هم به آزاد شدن نیاز دارد.انسانی که آزادی را از انسانی دیگر میگیرد، خود هم اسیر است. اسیر نفرت. او هم پشت میلههای پیش داوری و ذهن بسته اسیر است.زندان و زندانبان، هر دو اسیرند.***من یک انسان بسیار اجتماعی هستم. که البته تنهایی را بیشتر دوست دارم. + نوشته شده در شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 10:41 توسط سحر گلکاری حق  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 12:21

نفرت و عشق، خصومت و مهربانی، بیزاری و دلتنگی، سکوت و بیتفاوتی و هر آنچه به روح آدمیزاد مربوط میشود و مرا در خود فرامیگیرد؛ همیشه آنها را مایه و انگیزهی کار قرار میدهم.بنابراین اگر باشند کسانی که فکر کنند برخی از این موارد میتوانند مانعی در راه کار من ایجاد کنند، نادان هستند.اندیشیدن را جدّی بگیریم. اندیشیدن.آنچه که ما کم داریم، مردان و زنانی هستند که اندیشیدن را جدی گرفته باشند.اندیشیدن باید به مثابه یک کار مهم تلقی بشود. اندیشه ورزیدن.بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم.نویسنده نباید فقط در بند گفتن باشد. برای گفتن همیشه وقت هست، اما برای اندیشیدن ممکن است دیر بشود.چرا یک نویسنده نباید مغز خود را برای اندیشیدن و برای تخیل تربیت کند؟اینجا، در این سرزمین هنوز مرز میان تشخّص و خودبینی مشخّص نشده است و از آنجا که نفوس انسانی از نخستین لحظات شکلپذیریشان تحقیر و سرکوب میشوند، بختِ دستیابی به بلوغ را از دست میدهند و پیچخوردگیِ گره در گره غرایز اولیه است که در هر شخص مثل سگی هار در زنجیر قیدهای اجتماعی، اسیر نگهداشته شده است و در انتظار روزی به سر میبرد که بتواند آن زنجیر را بگسلد؛و آن لحظه هنگامه هجوم فرا میرسد، هجوم و تجاوز به حقوق امثال خود. + نوشته شده در شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 10:41 توسط سحر گلکاری حق  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 12:21

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیستبا دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیستکاروان آمد و از یوسف من نیست خبراین چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیستماه من نیست در این قافله راهش ندهیدکاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیستما هم از آه دل سوختگان بی خبر استمگر آئینه شوق و دل آگاهش نیستتخت سلطان هنر بر افق چشم و دل استخسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیستخواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیزباری این مژده که چاهی بسر راهش نیستشهریارا عقب قافله کوی امیدگو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 15:26 توسط سحر گلکاری حق  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 بهمن 1402 ساعت: 22:52

چقدر دلم برای عبور از خواب این همه دیوار گرفته است!هیچ وقتی از این روزگارمن این دیوارهای بی دریچه را دوست نداشتهام!هیچ وقتی از این روزگارمن این همه غمگین نبودهام.راستش را بخواهیدزادرود من اصلا شب و دیوار و گریه نداشت،ما همان اوایل غروب قشنگرو به آسمان آشنا میرفتیم وصبح زودباز با خود آفتاب، آشناتر برمیگشتیملحاف شب از سوسوی ستاره سنگین بودما خوابمان میبردما میان همان گفت و لطف خدا خوابمان میبردما ارزش روشن رویا را نمیدانستیمکسی قطرههای شوخ باران را نمیشمردما به عطر علف میگفتیم: سبزطعمِ آسمانیِ آب هم آبی بودو ماه، بلور بیاعتنا به ابر،که برای تمام مسافران پا به راه نور ترانه میخواند.ما هم به دیدن باران و آینه عادت کرده بودیمیکییکی میآمدیمبعضی کلمات را از سرشاخههای ترد زمان میچیدیمبعد حرف میزدیم، نگاه میکردیمچم و راز لحظهها را میفهمیدیم،تا شبی که ناگهان آینه شکستو سکوتاز کوچهی خاموش کلماتبه مخفیگاه گریه رسید.حالا سهم من از خواب آن همه خاطرهچهل سال و چند چم و هزار راز ناگفته است،حالا برو، یعنی اگر برویم بهتر است،صبح، ساکت استدیوارها، بیدریچهتو در کنج خانه و من رو به راهی دور + نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۴۰۲ ساعت 18:20 توسط سحر گلکاری حق  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1402 ساعت: 17:19

در تمام طول این سفر اگرطول و عرض صفر راطی نکردهامدر عبور از این مسیر دوراز الف اگر گذشتهاماز اگر اگر به یا رسیدهاماز کجا به ناکجا …یا اگر به وهم بودنماحتمال دادهامباز هم دویدهامآنچان که زندگی مرادر هوای تونفس نفسحدس میزندهرچه میدومبا گمان رد گامهای توگم نمیشومراستیدر میان این همه اگرتو چقدر بایدی ! + نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۴۰۲ ساعت 18:23 توسط سحر گلکاری حق  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1402 ساعت: 17:19

همیشه می پنداشتمکه عشقی همانند عشق ما راتنها در رویاها می توان یافتدر گذاشتهنمی خواستم هیچ کس کاملاً مرا بشناسدحالامی بینم به تو چیزهایی را از خود می گویمکه مدت ها بدان ها فکر نکرده امچرا که می خواهمهمه چیز را درباره ی من بدانیدر گذشتهمی خواستم دیگران تنها نیکی هایم را ببینندحالا می بینم از این که تو اشتباهات مرا می بینی ناراحت نمی شومچرا که می خواهم مرا همان طور که هستم بپذیریدر گذشتهمی پنداشتم تنها من هستمکه می توانم برای خود درست تصمیم بگیرمحالامی توانم نظراتم را با تو در میان بگذارمو تو مرا در تصمیماتم یاری کنیچرا که به تو اطمینان کامل دارمدر گذشتهشیوه ی رفتار با مردم برایم بی ارزش بودحالامی بینم که نسبت به همهاحساس تازه ای یافته امچرا که تولطیف ترین احساسات مرا برانگیخته ایدر گذشتهعشق برایم واژه ای ناشناخته بودحالامی بینم که در اعماق وجودمهربافت ، هرعصب ، هرهیجانو هر احساس مندر التهاب استدر شور شگفت انگیز عشقهمیشه می پنداشتمکه عشقی همانند عشق ما راتنها در رویاها می توان یافتحالا دریافتمکه عشق ماحتی از آنچه در رویاها می یابیم نیززیباتر استو آن عشقتنها از آن توست + نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 11:49 توسط سحر گلکاری حق  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1402 ساعت: 12:55

حالا دیگر دیر استمن نام کوچههای بسیاری را از یاد بردهامنشانی خانههای بسیاری را از یاد بردهامو اسامی آسان نزدیکترین کسان دریا راراستی آیا به همین دلیل ساده نیستکه دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد؟نه ریراسالها و سالها بودکه در ایستگاه راهآهندر خواب و خلوت ورودی همهی شهرهاکوچهها، جادهها، میدانهاچشم به راه تو از هر مسافری که میآمدسراغ کسی را میگرفتم که بوی لیموی شمال وشب حلال دریا میداد.چقدر کوچههای خلوت بامدادی راخیس گریه رفتم و در غم غروب باز آمدم.من میدانستم تو از میان روشنترین رویاهای روزگارتنها ترانههای سادهی مرا برگزیدهایچرا که من هنوز هم خستهترین برادر همین سادگان زمینم، ریراهر بار که نام تو بر دفتر گریههای من جاری شدمردمانی را دیدم که آهسته میآمدندهمانجا در سایهسار گریه و بابونهعطر ترا از باغ پروانه به خواب کودکان خود میخواندند.مردمان میفهمندمردمان ساکت و مردمان صبور میفهمندمردمان دیریست که از رازِ واژگان سادهی منبه معنای بعضی آوازها رسیدهاند.رازی دارد این سادگی،این رسیدن رویامعلوم است که بعد از «نامهها»مرا آوازی از تحمل اوقات گریه آموختهاند.کجا میروی حالا؟!بیا، هنوز تا کشف نشانی آن کوچهحرف ما بسیار ووقت ما اندک وآسمان هم بارانیست!اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند،فرض که هیچ نامهای هم به مقصد نرسید،فرض که بعضی از اینجا دور،حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفتهاند،با رویاهامان چه میکنند؟! + نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 11:51 توسط سحر گلکاری حق  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1402 ساعت: 12:55

در وصالت چه را بیاموزمدر فراقت چه را بیاموزمیا تو با درد من بیامیزییا من از تو دوا بیاموزممی گریزی ز من که نادانمیا بیامیزی یا بیاموزمپیش از این ناز و خشم می کردمتا من از تو جدا بیاموزمچون خدا با تو است در شب و روزبعد از این از خدا بیاموزمدر فراقت سزای خود دیدمچون بدیدم سزا بیاموزمخاک پای تو را به دست آرمتا از او کیمیا بیاموزمآفتاب تو را شوم ذرهمعنی والضحی بیاموزمکهربای تو را شوم کاهیجذبه کهربا بیاموزماز دو عالم دو دیده بردوزماین من از مصطفی بیاموزمسر مازاغ و ماطغی را منجز از او از کجا بیاموزمدر هوایش طواف سازم تاچون فلک در هوا بیاموزمبند هستی فروگشادم تاهمچو مه بیقبا بیاموزمهمچو ماهی زره ز خود سازمتا به بحر آشنا بیاموزمهمچو دل خون خورم که تا چون دلسیر بیدست و پا بیاموزمدر وفا نیست کس تمام استادپس وفا از وفا بیاموزمختمش این شد که خوش لقای منیاز تو خوش خوش لقا بیاموزم + نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 11:54 توسط سحر گلکاری حق  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1402 ساعت: 12:55

من نمیدانم چرا هر کسی را صدا کردم
هر کس را دوست داشتم
ناگهان در خم کوچه گم شد.»

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۴۰۲ ساعت 17:29 توسط سحر گلکاری حق  | 

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 19:57

عاشق بودن دشوار است، مثل با شرف بودن.

u2067u202b#محمد_صالح_علاءu202cu2069

ای صوفی، ار تو منکر عشقی به زهد کوش
ما را ز عشق توبه نفرمود پیر ما
u2067u202b#اوحدیu202cu2069

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۲ ساعت 11:12 توسط سحر گلکاری حق  | 

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 19:57

گفتند: «ای شيخ دلهای ما خفته است که سخن تو در وی اثر نمیکند. چه کنيم؟». گفت: «کاشکی خفته بودی، که خفته را بجنبانی بيدار شود. دلهای شما مرده است که هرچند میجنبانی، بيدار نمیشود».

#تذکرةالاولیاء

ذكر #حسنبصری رحمهاللهعلیه

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 23:41 توسط سحر گلکاری حق  | 

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: پنجشنبه 7 ارديبهشت 1402 ساعت: 11:29

حالا من باید برای چشمهات "و ان یکاد" بخوانم:"وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها در میان وعده های جنون. "وَ ما هُوَ اِلّا ذِکرُ العالَمین" مجنونم! مرا وعده دیداری بده در یک صبح به بوسیدن دستهات ...حالا من در خانه راه میروم و هوایی که تو جا گذاشتی را نفس میکشم. آخر کجا روم که یادت نباشد و یادت نیایم؟! پایتخت نشینی موهات تا ابد مرا مستاجر طرح لبخندهات تمدید میکند. چمشهات هوای خانه را هوایی میکند..یادته چه ذوقی میکردم؟ وقتی موهاتو میبافتم؟ دل گره زده بودم به انتهای بافته ی موهات، به سر برگرداندنت، به بوسه ای کوتاه، به عمق بی پایان شادی چشمهات..الان دیگه حتی دلش رو ندارم بهش فکر کنم. غریبه که نیستی علی عشقی تا قاتل شدن فاصله ای نداره وقتی حرف تو میون باشه! برات نوشته بودم کسانی که به تو فکر... حتی فکر! ببین... حتی فکر کرده بودند را سلاخی میکنم!چقدر دلم میخواست زندگی کنیم نشد! ...از تئاتر "شرقی غمگین"[نویسنده: سجاد افشاریان - کارگردان: سعید زارعی] + نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 23:42 توسط سحر گلکاری حق  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: پنجشنبه 7 ارديبهشت 1402 ساعت: 11:29

ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، کجایی؟چه باشد ار رخ خوبت بدین شکسته نمایی؟نگفتیم که: بیایم، چو جان تو به لب آید؟ز هجر جان من اینک به لب رسید کجایی؟منم کنون و یکی جان، بیا که بر تو فشانمجدا مشو ز من این دم، که نیست وقت جداییگذشت عمر و ندیدم جمال روی تو روزیمرا چهای؟ و ندانم که با کس دگر آیی؟کجا نشان تو جویم؟ که در جهانت نیابمچگونه روی تو بینم؟ که در زمانه نپاییچه خوش بود که زمانی نظر کنی به دل من؟دلم ز غم برهانی، مرا ز غم برهاییمرا ز لطف خود، ای دوست، ناامید مگردانکامیدوار به کوی تو آمدم به گداییفتادهام چو عراقی، همیشه بر در وصلتبود که این در بسته به لطف خود بگشایی؟ + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 11:5 توسط سحر گلکاری حق  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار کاشانی تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1402 ساعت: 13:35

صفحه بندی